۱۳ آذر ۱۳۸۷ @ ۱۲:۰۰ ق.ظ

پنهان سازی تاریخ ایران در آموزش و پرورش

 

هر آن چه را که شما مغرضانه در آموزش از نسل ما دریغ داشتید و از ما پنهان کردید ما بیشتر به دنبالش رفتیم و بیشتر از آن با خبر شدیم؟

 

از: محمد صالحی زاده

هنوز و همچنان در مدارس ِ ایرانِ پس از انقلاب، دانش آموزان ایرانی با تاریخ ایران هیچ نوع آشنایی و آموزشی پیدا نمی کنند. حتی در ارتباط با کورش بزرگ، که مهمترین شخصیت تاریخی و ملی ایران است،  یک چند خطی در کتاب تاریخ بیشتر نیست.  تازه آن هم به گونه ای عنوان شده که انگار کورش پادشاهی بوده که فقط قلمرو و ثروت  بسیار داشته است. و هیچ اشاره ای به رفتارهای انسانی او با مردمان، و حداقل به آن چه که در منشور او اهمیت دارد نشده است. در این کتاب ها رفتن کورش بزرگ به بابل را اینگونه بیان می نمایند : « بعد از تصرف ماد به دست کورش پادشاهان کشورهای لیدی، بابل و مصر را به وحشت انداخت ، زیرا آنان با پادشاه ماد دوست بودند و می ترسیدند که کورش به کشور آنها نیز حمله کند . در نتیجه ، علیه کورش با یک دیگر متحد شدند اما قبل ازاین که کاری از پیش ببرند ، کورش ، سارد، پایتخت لیدی و بابل را تصرف کرد !.» این مطلب هم تازه بخش عمده ای از همین چند خط ناچیز را تشکیل می دهد و در پایان هم می گوید : به عقیده ی مورخان کورش بسیار خردمند بوده است .

  و برای یافتن چگونگی خردمندی کورش دانش آموزان دوازده ساله را به عقیده مورخان ارجاع میدهد! 

در این کتاب ها و در ارتباط با همین مطالب سر و پا شکسته حتی عکسی از  آرامگاه کورش بزرگ و یا پاسارگاد هم وجود ندارد؟ در عوض عکسی باز سازی شده از ساخت و ساز تخت جمشید گذاشته اند!

به راستی این کارها یعنی چه ؟ چه معنی دارد ؟ یعنی بچه ها کورش را نشناسند؟ آقایانی که بر سر کار آن بالا نشسته اید. شما از  من و امثال من هم وقتی که به مدرسه می رفتیم همین کتابها را درس دادید آیا الان ما همانطوری که شما دوست داشتید می اندیشیم ؟ و آیا کورش بزرگ را نمی شناسیم ؟ یا به عکس هر آن چه را که شما مغرضانه در آموزش از نسل ما دریغ داشتید و از ما پنهان کردید ما بیشتر به دنبالش رفتیم و بیشتر از آن با خبر شدیم؟ حقیقت چیزی نیست که شما و امثال شما بتوانید آن را بپوشانید یا از بین ببرید. در طول تاریخ کسی نتوانسته این کار را بکند اکنون که همه چیز را همه جا می شود به راحتی پیدا کرد.

اما مساله دردناک در این است که در همه جای دنیا سعی می شود بچه ها  با تمدن و تاریخ  سرزمین شان، هر چند کوتاه و بدون قدمت چند هزار ساله، آشنا شوند و همه چیز را بدانند ولی ما در سرزمین مان باید شاهد برعکس این ماجرا باشیم یعنی که دولت می خواهد بچه های این سرزمین کهن و با ریشه را با روش های مختلف که یکی از مهم ترین آنها آموزش و پرورش است بی خبر از گذشته و هویت خویش بار بیاورد.

www.savepasargad.com


نظرات
Uncategorized
با عشق بودن، یا از عشق مردناز: شکوه میرزادگی عشق در سرزمین باستانی ما، در فرهنگ ایرانی ما، نه تنها زشت نبوده بلکه آن را همراه و همنشین «خرد» می دانسته اند. یعنی در انسان خردمند قدرت و ظرفیت عشق بیشتر است و انسان بی خرد از عشق دور تر و تهی تر به شمار می آید.
۲۲ اسفند ۱۳۸۶ @ ۶:۱۱ ب.ظ

شکوه میرزادگی

شکوه میرزادگی

این روزها کلمه ی «عشق» بیش از هر کلمه ای در آمریکا شنیده و خوانده می شود. در هر کجایی که قدم می گذاریم، در کوچه و خیابان و رستوران و فروشگاه، و حتی در ادارات و موسسات و مدارس؛ به در و دیوار کلمه ی «عشق» نوشته شده و نشانه هایی از عشق در شکل هایی از قلب، گل، پرنده، بادبادک های رنگین، و همه ی آنچه هایی که شادی آفرین اند متجلی می شود.هر کلمه ای، علاوه بر معنایی لغوی، باری عاطفی هم با خود دارد. یعنی شنیدن هر کلمه ای نوعی واکنش عاطفی در شنونده بوجود می آورد: شادی، غم، خشم، آرامش. در واقع، ممکن است که یک کلمه با یک معنای واحد بر افراد مختلف اثری متفاوت بگذارد؛ چه مثبت و چه منفی. اما یکی از کلماتی که از هر زبان که می شنوی باری مثبت با خود دارد «عشق» است؛ حتی برای آن ها که عشق را قبول ندارند. شنیدنش همیشه نشاط می آورد؛ مثل عطری خوش است که جان ها را تازه می کند. اگر کسی روانی سالم و طبیعی داشته باشد واژه ی «عشق»، با هر مفهوم و معنایی که برایش داشته باشد، باری مثبت و خوش آیند دارد و عملکرد آن در زندگی نیز مثبت و انرژی زا ست.با این که تاریخچه رسمی شناخته شدن روز عشق از جانب کلیسای روم به چهل سال هم نمی رسد اما قرن هاست که روز ۱۴ فوریه از سوی مردمان به عنوان روز عشق گرامی داشته شده است. آمارها نشان می دهد که در حال حاضر نیز هر ساله، در سالگرد این روز، نزدیک به هفت میلیارد کارت و میلیون ها شاخه گل بین افراد رد و بدل می شود. همچنین، اگر که تا چندین سال پیش این روز خاص عشاق به معنای یک زن و مرد بود، اکنون پدر و مادرها و بچه ها و دوستان نزدیک هم به احترام روز عشق برای هم کارت می فرستند و یا حداقل فرا رسیدن آن را به هم تبریک می گویند.اما چرا این روز عشق را به نام «روز والنتاین» می خوانند؟ در فرهنگ عامیانه ی غرب قصه ای برای این روز وجود دارد؛ به این ترتیب که سه قرن قبل از میلاد مسیح، امپراتور روم به نام «کلودیوس»، که مردی جنگجو و جنگ خواه بود، برای این که مردان به خاطر عشق از جنگ سر باز نزنند داشتن ارتباط عاشقانه و ازدواج کردن را ممنوع می کند. گویا سربازان عاشق نمی خواستند در میدان جنگ بمیرند و عجله داشتند که میدان را رها کرده و به سوی محبوب خویش بازگردند. این امر کلودیوس را خوش نمی آمد چرا که از دید جنگ خواهان در آن روز نیز همچون امروز سرباز خوب کسی بود که خوب می کشت و، در عین حال، به راحتی تن به کشته شدن می داد. در این میان کشیشی پیدا می شود به نام «والنتاین» که از قانون امپراتور سرپیچی می کند و در نهان جوان ها را به عقد هم در می آورد. امپراتور هم او را بجرم این سرپیچی به زندان می اندازد. اما والنتاین در زندان هم نه تنها دست از پیوند دادن جوان ها برنمی دارد بلکه خود نیز عاشق می شود. و بالاخره هم امپراتور او را در روز چهاردهم فوریه می کشد و روز اعدام او می شود روز جشن و سرور و پیروزی عشق.البته روشن نیست که این افسانه از چه زمانی بر سر زبان مردمان افتاده است و اگرچه ماجرای آن به چندقرن قبل از میلاد مربوط می شود اما به نظر می آید که در عمل این افسانه از قرن سیزدهم یا چهاردهم ساخته شده است. در قرون وسطی، مذهب مسیحیت، مثل همه ی مذاهب دیگری که حاکم می شوند، در زندگی شخصی مردمان نیز دخالت می کرد و یکی از این مسایل نفی ارتباط آزادانه و یا به طور کلی عاشق شدن و عشق ورزیدن بود. به همین دلیل هم هست که می بینیم کلیسای کاتولیک رم تنها در سال ۱۹۶۹، یعنی سی و نه سال پیش، به طور غیر مستقیم روز والنتاین را به رسمیت می شناسد. می گویم به طور غیر مستقیم زیرا در این سال کلیسا یازده کشیش را به عنوان شهدای مسیحیت به رسمیت می شناسد. دو تن از این شهدا نامشان والنتاین بوده است و یکی از آنها در روز ۱۴ فوریه کشته شده ـ همان روزی که روز عشق یا روز والنتاین نیز نام دارد. در واقع، کلیسای رم با این کار هم صاحب ۱۱ شهید مسیحی می شود و هم می خواهد که روز عشق را که این همه بین مردم طرفدار و هواخواه دارد صاحب شود. و به این ترتیب، اگرچه عشق در نهایت به وسیله ی کلیسا رسمی می شود اما هرگز به تملک آن تن نمی دهد. در عین حال، در کتاب های ادبی غربی اولین باری که نام والنتاین با عشق همراه شده به شش قرن پیش بر می گردد. شاعر انگلیسی، جفری چوسر (از حدود ۱۳۴۳ تا ۱۴۰۰ میلادی)، در کتاب «انجمن مرغان» خویش در شعری که برای دو نوجوان عاشق سروده بود مصراعی هایی این گونه دارد:آن روز روز والنتاین بودروزی که در آن پرندگان برای یافتن جفت خویش به آنجا می آمدند…این دو نوجوان عاشق یکی ریچارد دوم ۱۳ ساله، پادشاه انگلستان بود و دیگری شاهزاده خانم « آن» ۱۴ ساله از دربار امپراتوری اتریش. به نظر می رسد که داستان عامیانه ی کشیشی بنام والنتاین که در راه عشق شهید شده نیز از همان زمان، یعنی قرن چهاردهم ساخته شده و بر سر زبان ها افتاده باشد.در واقع، اگر مسیر تحولی پیدایش «روز عشق» در بین جماعت غربی را از طریق قصه ها و اسطوره های ادبی و حتی از طریق جامعه شناسی شان دنبال کرده، و آن را با وضعیت عشق در سرزمین خودمان مقایسه کنیم، می بینیم که ما اکنون در همان مسیری گام برمی داریم که شبیه روزگاران اروپا در قرن چهاردهم است.در حال حاضر می بینیم که هر نوع ارتباط بین زن و مرد، یا اصولاً هر نوع ارتباط عاشقانه ای که بین دو انسان بوجود می آید و امری کاملا شخصی است، در کنترل و زیر نظر مذهب قرار گرفته است. اکنون فراوانی صیغه ی اجباری (به خاطر ترس از تنبیه و مجازات) و یا ازدواج های مصلحتی ریشه های عشق طبیعی را در سرزمین ما می خشکاند. در آن سرزمین عشق چیزی زشت و حرام و ممنوع است، مگر آنکه که شکل و روش عاشق شدن از طریق نهاد مذهب رسمیت پیدا کند. اکنون حتی مذهب حاکم بر جامعه می کوشد تا هر آنچه را که در فرهنگ و ادبیات پس از اسلام ما از عشق زمینی وجود دارد به تفسیری غیر زمینی بکشاند. اکنون عشق، در سخن اغلب شاعران و نویسندگان فقط رو به خدا دارد و گفته های عاشقانه نیز راه خود را از معشوق زمینی برکنده و به سوی خدا و پیامبر و امام نشانه کرده اند. در این نگاه، عشق بین زن و مرد عشق زیبایی نیست؛ تصویر بوسه ای بین آنها به گستاخی و وقاحت تعبیر می شود؛ واژه ی «معشوقه» با «تن فروش» یکی شده است و معشوق تنها خدا و پیامبر و امام است و بس.در سرزمین ما حتی دیگر نمی توان عشق را در چهارچوب ازدواج معنا کرد. درست است که زن و شوهر مجازند که با هم رابطه ی جنسی داشته باشند اما این رابطه چیزی نیست جز برای تولید مثل. یعنی، عشقبازی برای زن و شوهر هم کراهت دارد. حتی در برخی از احادیث مذهبی آمده که «طرفین باید در حین عشقبازی ذکر خدا بگویند تا شیطان در کارشان شریک نشود»! در واقع، از دید مذهب، اگر چه تشکیل خانواده تشویق می شود اما عشق و عشقبازی کاری شیطانی است. و همانگونه که آدم و حوای مذاهب سامی به خاطر عاشق شدن از بهشت بیرون رانده شدند هم اکنون نیز در کشورهایی مثل کشور ما یا عربستان سعودی، که مردمانشان زیر تسلط مذهب زندگی می کنند، کارعاشقی کردن ممکن است به سنگسار، گردن زدن، و حداقل به شلاق خوردن و زندان بکشد.اما آیا عشق در فرهنگ ایرانی قبل از اسلام ما نیز کلامی زشت بوده است؟ تا آنجا که مدارک موجود نشان می دهد، عشق در فرهنگ کهن ایرانی مورد توجه و احترام بسیار بوده است. «مهر» نام خدای بزرگ آریایی ها بوده و «مهر» و «خورشید» نیز هموزن و گرامی و مقدس بوده اند. خود کلمه ی «عشق» هم، برخلاف تصور برخی، معرب شده ی کلمه ای کاملاً ایرانی است که در اصل به صورت «اشک» بکار می رفته است که البته ربطی به «گریه» ندارد به همین معنای عشق است. نام سلسله ی ایرانی اشکانیان نیز از همین عشق آمده است. یعنی، «عشقانیان» بوده اند در واقع! مهم تر اینکه عشق در سرزمین باستانی ما، در فرهنگ ایرانی ما، نه تنها زشت نبوده بلکه آن را همراه و همنشین «خرد» می دانسته اند. یعنی در انسان خردمند قدرت و ظرفیت عشق بیشتر است و انسان بی خرد از عشق دور تر و تهی تر به شمار می آید. اما شاید مهم ترین دلیلی که در فرهنگ ایرانی ما «عشق» بسیار مورد توجه بوده همان بار شادمانی نهفته در آن است؛ چرا که فرهنگ ما فرهنگ شادی و زندگی و سرشار از تحرک و نشاط بوده است ـ همان موهبتی که موتور حرکت انسان سالم است.توجه کنید که ما، در فرهنگ قبل از اسلام خود، در طول سال بیش از هفتاد جشن داشته ایم که در حال حاضر برخی از آن ها برایمان به یادگار مانده و با همه ی فشارها و ممنوعیت هایی که برخی از حاکمین مذهبی و متعصب در طول قرن ها اعمال کرده اند همچنان با ما هستند. از آن جمله اند: نوروز، چهارشنبه سوری، مهرگان، یلدا، سده، و اسفندگان .همه ی این جشن ها از سویی مایه و پایه در طبیعت دارند و، از سوی دیگر، شالوده شان بر شادمانی و تحرک و عشق گذاشته شده است. یعنی، می شود گفت که، در فرهنگ ایرانی، ساختار هستی انسان بر شادمانی و عشق بنا شده است. مگر نه این که گفته می شد: « اهورا مزدا این سرزمین را آفرید، آسمان را آفرید و شادی مردمان را آفرید؟»یعنی اهمیت آفرینش زمین و آسمان و آفرینش شادمانی با یکدگر همسنگ است ـ درست بر خلاف فرهنگ هایی که اشک و گریه و زاری را ثواب و شادمانی را گناه می دانند. من می دانم که اکنون در سرزمین ما کسانی هستند که حتی در عروسی هم کف زدن شادمانه را جایز نمی دانند و می گویند باید دو انگشتی دست زد تا صدای شادمانی کمتر شنیده شود.اما خوشبختانه در این چند سال گذشته، که میزان توجه به میراث های فرهنگی ما زیاد شده است و به خصوص جوان هامان به جستجو برای کشف هویت و گذشته خود برآمده اند تا بتوانند هر آنچه را که در آن گنجینه زیبا و امروزی و به دردخور است با زندگی امروزشان تطبیق دهند، توجه به روزهای خاصی که شادمانی آفرین هستند و نمونه های آن در مغرب زمین هم هست، زیاد شده است. و چنین است که جوان هایی که به داشتن روزهایی همچون والنتاین علاقمندند اکنون به دنبال آن هستند تا روزی از تاریخ خود را انتخاب کرده و بر آن نام «روز عشق» بگذارند. در آغاز قرن بیست و یکم این جوان می خواهد تا بدون سرپرستی مذهب عاشق باشد، بدون اجازه ی مردان مذهبی عشق بورزد، و بدون ترس از شلاق و توسری و سنگسار و گردن زدن سالم ترین و انسانی ترین عاطفه اش، را که عاشق بودن است، ارضا کند. نمی خواهد به خاطر عشق بمیرد می خواهد مثل یک انسان سالم با عشق زنده باشد. و در عین حال او را به جرم توجه داشتن به فرهنگی دیگر مورد ملامت قرار ندهند. در سال های اخیر، با فرا رسیدن روزهای «مهرگان» و «اسپندمذگان» یا «اسفندگان»، گروه گروه جوان ها سخن از «روز عشق ایرانی» می گویند و ما نیز، در کمیته نجات و بنیاد میراث پاسارگاد، ایمیل های زیادی از آنها دریافت می داریم که می پرسند کدام یک از این دو روز می تواند «روز عشق» باشد؟ این البته موضوعی است که کارشناسان و متخصصین فرهنگ و تاریخ ما باید بنشینند و درباره اش تصمیم بگیرند، اما به عقیده ی من در کار این انتخاب باید به دو موضوع توجه کامل داشت: یکی این که چنین روزهایی باید جدا از هر عقیده و مذهب و مرامی خاص باشند؛ و دوم این که انتخاب این گونه روها نباید به معنای جایگزینی آنها با روزهای جهانی باشد.البته که ما می توانیم برای هر مناسبتی روزی از آن خود داشته باشیم، همان گونه که همه ی کشورهای جهان به مناسبت های مختلف دارای روزهای ملی خودشان هستند و، در عین حال، روزهای جهانی را هم ارج می گذارند. انسان این روزگار سعی دارد که شادی ها و غم هایش را با انسان های دیگر جهان شریک شود. هرآن روزی که بتواند برای انسان ها شادمانی بیاورد و آن ها را به هم نزدیک کند و مهربانی را گسترش دهد، نیکو و قابل پذیرش است ـ چه متعلق به فرهنگ ما باشد و چه متعلق به فرهنگ های دیگر. در واقع، فرهنگ هایی که ریشه در مذاهب ندارند و ریشه هاشان را باید در گردش سال و تحولات طبیعت، و یا در طبیعت انسانی و عواطف او، پیدا کرد در همه ی فرهنگ ها عملکردهای یکسانی دارند. این گونه فرصت های شادمانه همگی از بندگی و اسارت گریزان اند و همه ی انسان های پراکنده بر گستره ی خاک را مخاطب قرار می دهند.

دهم فوریه ۲۰۰۸ shokoohmirzadegi@gmail.com


Comments Off
Uncategorized
گفت و گوی اختصاصی نگار خبرنگار کمیته نجات پاسارگاد با سیدعلی صالحی، شاعر بزرگ معاصر ایران، به دلیل کتاب«کوروش منم شهریار روشنایی ها»
۸ بهمن ۱۳۸۶ @ ۵:۴۹ ب.ظ

سیدعلی صالحی

سیدعلی صالحی

گزینش ایدئولوژیک کلمات به ترور زبان منجر می شود

نگار: به اوستا اشاره کردید جناب عالی حدود ۲۷ سال پیش گاتها و سپس یشت ها را باز سرایی کردیدء اولا بفرمایید بازسرایی چیست ؟ وچرا متون کهن را دوباره احیاء کردید ؟

آقای صالحی : کتاب ارزشمند اوستا را بعد از دوندگی های بسیار - در جوانی : پیش از سال ۱۳۵۷ - به دست آوردم , ترجمه اوستا پور داوود . اما با آنکه به فارسی امروز ترجمه شده بود نیاز مجدد به ترجمه داشت . درک چنان نثر فراری دشوار بود برای یک جوان ۱۸ ساله شهرستانی .هفت سال بعد با یاری جستن از پرفسور پرویز رجبی ,بر تمام زوایای این دستاورد بشری اِشراف یافتم , ابتدا گاتها ( سرودهای زرتشت ) و سپس یشت ها ( سرودهُ حواریون پیش زرتشت ) را باز سرایی کردم ,چند سال بعد منتشر شدند ( ۱- زرتشت و ترانه های شادمانی ۲- ارابه ران خورشید ) تا امروز که چاپ چهارم و پنجم هم نایاب شده است .
باز سرایی در زبان فارسی - حوزه شعر - شیوه ای کهن سال است , البته نام گذاری نشده بود , شاهنامه باز سرایی حکایات رزمی و افسانه های ملی ما ست . مثنوی معنوی باز سرایی قصص و حکم و امثال آریایی , هندی و سامی است . خمسه نظامی نیز . بازسرایی , اتفاقی تاریخی و جهانی است . الیاد و ادیسه هومر , و یا آثار نمایشی شکسپیر نیز در همین ساحت خلق شده اند . شعر « پریای شاملو>>صورّ و ورژن های دیگری هم دارد، بازمانده از عصر قاجاریه است . من نمونه های دوری از این منظومۀ فولک لوریک را از زبان پیران و کهن سالان تهرانی ( جنوب تهران ) شنیده ام . شاملو با خلاقیت ناب فردی خود ، این روایت را امروزی تر ( با سایه روشن های سیاسی - اجتمایی ) باز سروده است . «علی کوچیکه>> فروغ هم ترانه ی شفاهی متعلق به مادران بوده ، در حدود پانزده سطر ، اما فروغ آن را هم باز سروده و هم باز گسترش داده است . از این نوع ترانه های بومی - به موازات لالایی ها- بسیار داریم که استعداد باز سرایی دارند .
نگار : و تازه ترین باز سرایی شما یعنی کتاب « کورش منم ، شهریار روشنایی ها >> که به سرعت به چاپ دوم رسید ، اما چاپ سوم به بازار نیامد . چرا ؟

آقای صالحی : به علت مشکلات غیر خودی … ! به نظر نمی رسد فعلاً صاحب مجوز نشر مجدد شود.
نگار : آیا منشور حقوق بشر است این اثر ؟
آقای صالحی : روح این منشور بر کل اثر مستولی است .
نگار : سه سال پیش منتشر شد ، کتاب با ارزش و بازبانی شفاف ، سالم و مستحکم است ؟
آقای صالحی : طبعاً سی وپنج سال تجربه و کار شعر در قفای آن است . مولود ورود به دهۀ پنجم عمر من است ، و عاشقانه و با تمام وجود روی آن کار کرده ام ، اگر مشکلات غیر خودی نبود تا امروز حداقل به چاپ پنجم رسیده بود.
نگار : چرا سراغ چنین زمینه ملی رفتید ؟
آقای صالحی : زمینه بشری و جهانی است ، کوروش هخامنشی ، پدیده ای فوق بشری - در دوره توحش - بود . راه و رسم اورا در نوجوانی - یازده سالگی - در روستای مرغاب یا مَروبختیاری درک کردم. بهار بود ، شاخه کوچک درختی را چیده بودم ، پدرم گفت : از مادر ( درخت ) این شاخه اجازه گرفتی که آن را در بهار چیده ای ؟ گفتم نه ! با حیرت گفت : نه !! گفت : برو و از او عذر خواهی کن ، چیدن و شکار در بهار ، ظلم است ! در نوزده سالگی جایی خواندم که کورش محبوب گفته بود : « در زندگی سعی کرده ام پا روی هیچ گلی نگذارم ، من عدالت را وقت چوپانی آموختم ! >> دیدم این بینش در قوم من باقی مانده است ، نصیحت پدر را به یاد آوردم ، و حیرت زده پی هر آنپه رفتم که نشانی از شعور کوروش داشت . بی خود نیست که در کتاب مقدس بیش از چهل بار از این « فرشتۀ پارسی >> نام برده شده است . کوروش جنگ سالار نبود ، کشور گشا هم نبود ، او پایه گذار نبردهای رهایی بخش بود، به عکس داریوش هخامنش ،به شدت مدیر ، جنگ سالار ، نظامی ، کشور گشا و سیاس بود . مردم ، جامعه و ملتی که بی ریشه باشد ، نمی تواند به هویت مستحکمی تکیه بدهد . بدون هویت و احترام به داشته ها ، تسلیم شدن به سادگی رخ می دهد . او که داشته های دیرینۀ ما را انکار می کند ، یا نادان است یا مغرضی مزدور ! من به شدت با پاترنالیزم ، پدر سالاری و پدر پرستی مخالفم ، اما اگر پدر شریف بود نباید اورا دوست بدارم ؟! کوروش شریف طلایه دار مدنیت و آزادی انسان بوده است . انسان با هر نوع ایدئولوژی و عقیده مرام و مسلکی ، اگر اندکی عادل باشد ، نمی تواند اندیشه ها، رویاهای نیاکان انسان دوست خود را انکار کند. احترام به هویت پیشین و گذشته درخشان ، نشانه ترس از امروز و ناامیدی از آینده نیست ، اتفاقاً تقویت خاکریز مثالی برای اعتماد به نفس در اکنون ، و امید به فرداست .
نگار : چند سال و چه مدتی روی این اثر - شهریار روشنایی ها - کار کرده اید ؟
آقای صالحی : از نظر دهی ، سال و ماه بسیار اما به صورت عملی طی سه سال، هر چه منبع مأخذ بود ، گرد آوردم گاه کتابی هزار صفحه ای را کلمه به کلمه خواندم تا شاید به جمله ای کوتا در این زمینه برسم . بعضی منابع نایاب را به قیمتی بسیار سنگین می خریدم ، برای دسترسی به منابع مؤثق ، از استادان این رشته یاری جستم . پیش خیمه زدن بر خواب این پروژه ، به پاسارگاد و تخت جمشید رفتم ، یک شب ( تابستان ) پنهان از چشم ناتوورها ، در تخت جمشید - روی زمین - بیتوته کردم . می خواستم هر چه هست ، در من نهادینه شود ، به آن شهود نهایی نیاز داشتم . می خواستم روح دیرینۀ این دانستۀ کهن را سرقت کنم ، تا تشنگی کامل شود . هفده بار این دفتر از نو باز نوشته شد .بسا انگیزه این کار ، همان هشدار پدر بوده به وقت نوجوانی که گفت برو و از درخت عذر خواهی کن !
نگار : منابع مورد اشاره برای خلق کتاب « شهریار روشنایی ها >> تنها به گفتار های کوروش و منشور حقوق بشر باز می گردد ؟
آقای صالحی : سر سلسه و معمار جهان مدنی نخست ، همان کوروش یا « گماشته آزادی » است . در سنگ نبشته ها و الواح بازمانده ، دیگر جانشین ها نیز مسیر کلامی کوروش ( یا اراده انسانی او ) را کما بیش ادامه داده اند ، من از مجموعه جستار ها و فرامین و خواست ها و آرزوهای عهد هخامنشی استفاده کرده ام ، اما محور اصلی و آسمان نهایی ای سرزمین شاعرانه را سخنان کوروش تشکیل می دهد . و نسبت به جانمایۀ درونی و آرمانهای انسانی این راهبر بزرگ ، وفادار مانده ام . و اگر در خلال کار ، تألیفی مدرن و تصویری امروزی تر ارائه شده است ، دخالت و تصرف ، صرفاً در سیطره زبان و خلق فضای شاعرانه بوده و لاغیر !
نگار : در مجموعه « شهریار روشنایی ها » گاهی از واژ های عربی ( واردات زبان عرب در زبان مادری ما ) استفاده شده است . در پاکیزه کردن متن از این لغات ، تلاش کرده بودید ؟
آقای صالحی : زبان ، هدف نیست ، زبان ابزار است . کسی که سخن آن راهبر را باز سروده است ، اسمش « سید علی صالحی >>است . اسمی مطلقاً عربی . هیچ ربطی به بینش و روش ندارد . من شوونیست نبوده و نیستم . زبان برای من « خانۀ اندیشه » نیست ، زبان مَرکب اندیشه است . این نوع زیاده روی ها و تعصبات ، روح شعر را می کشد . ما را به سوی نوعی ایدئولوژی قوم پَرَستانه هل می دهد . نمی شود معاصر بودن را قربانی علایق دهقانی خود کنیم . همه زبانهای بشری خویشاوند نزدیک به یکدیگرند . من وسعت خلاقیت خود را قربانی پاکسازی واژه ها نمی کنم . از واژه پاکسازی بدم می آید ، به مفهوم سانسور خیلی نزدیک است . یادمان باشد ، اسم کوچک فردوسی خالق شاهنامه « کامبیز >> نبوده ، ابوالقاسم بود . این بازیهای نوسوانه ریشه در نفرتهای سیاسی دارد . نگران هم نباید بود که ای بیداد ، زبان ما عربی شده ، رفت ! زبان پارسی ، به دلیل آن مداری فطری و تاریخی خود هرگز « اسیر » نخواهد شد ، بلکه نیکی ها را می گیرد و خود را کامل می کند . مادر فارسی امروز لغات شبه عربی داریم ، اما جمله عربی نداریم . مثلاً آیا « استعمال دخانیات ممنوع است >> یک جمله عربی است ؟ خیر ، در سراسر جوامع عربی چنین جمله ای بیان یا نوشته نمی شود ، در حالیکه استعمال ، دخان ، و ممنوع کاملاً عربی اند . زبان فارسی ریشه در هارمونی و شعر دارد ، با تسامح و حوصله در طول زمان ، زبان اقوام متجاوز را دفع کرده و حتی روی آن زبانها اثر گذاشته است . بابلی ها عرب شدند ، قطبی ها عرب شدند ، رومی هاسوریه عرب شدند ، اما مردم ما زنده و وفادار به فرهنگ خود ماندند ، چون وزن مدنیت ما بیشتر بود . این زبان از قدرتی برخوردار است که حتی واژه فرانسوی « بسیج » را در کام خود مستحیل می کند . گفتم « مستحیل » ! حالامن چقدر بگردم تا بتوانم مثل اهل کابل یا دوشنبه ، برای مستحیل ، جانشین خودی بیابم . مهم غلبه اندیشه است در مقام راکب زبان . در این جهان بی مرز ، فایده ای ندارد که « کش لقمه » را جانشین « پیتزا » کنیم . لااقل در خلق شعر و برای من ، ظلمی مضاعف است . من هارمونی کلمه پیتزا را بر نشخوار بد شکل «کش لقمه »ترجیح می دهم . چینی ها هم سعی می کنند از ورود کلمات بیگانه ( !) در زبان خود جلوگیری کنند ، تا آنجا که اسامی آدمها را به چینی ترجمه می کنند . اگر از سر قضا معنای چینی « جرج بوش » شد « مائوتسه تونگ » آنوقت تکلیف چیست ؟ من به خانواده مشترک بشری و به انسان فکر می کنم ، نه گزینش ایدئولوژیک کلمات . این نوع گزینش ها کورکورانه ، به ترور زبان منجر می شود
کمیته نجات پاسارگاد
www.savepasargad.com


Comments Off
Uncategorized

هر گونه استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع مجاز می باشد